ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

همسفر

زندگی دفتری از خاطره هاست........ یک نفر در دل شب........... یک نفر در دل خاک....... یک نفر همدم خوشبختی هاست........  یک نفر همسفر سختی هاست....... چشم تا بازکنیم عمرمان میگذرد.....                                         ماهمه همسفریم ........... ...
17 ارديبهشت 1392

5ماهگیت مبارک عشق مامان

سلام گل من 5ماهگیت مبارک عشق امروز 92.2و10 و تو دیروز 5ماهت شده و امروز برای اولین بار رفتیم سر اسکله برای خرید ماهی با بابا و مامان من اول رفتیم اسکله جلالی وماهیاش خوب نبود که بعدش رفتیم بندرگاه  که خدارو شکر کلی ماهی خریدیم و اومدیم اونجا بارون بود و بوشهرم که اومدیم داشت نم نم بارون میومد و عصرهم م و تو رفتیم کمی بیرون پیاده روی و کمی از سوپر مارکتم خرید کردیم ولی خیلی عشقولانه همدیگرو کرده بودیم و بارونم میومد وای خیلی کیف داد. راستی فردا روز مادر و باز اولین سالی که روز مادر تو کنارمونی البته پارسال توی شکم مامانی جاخوش کرده بودی یعنی وجود داخلی داشتی ولی امسال وجودت خارجی ولی یه کادوی روز مادری از بابایی و تو گرفتم که نگو و ن...
10 ارديبهشت 1392

ماجراهای ورووجک کچل خودم

سلام عشق خودم امروز 92.2.8 و فردا تو وارد 5ماهگیت میشی 5 ماهگیت مبارک عشق  مامان اگه بدونی از وقتی اومدی چقدر زندگیمون شیرین تر و شادتر شده که نگوتوی این چندروز جنابعالی کارای جدیدی یاد گرفتی من وقت نکردم برات بنویسم ولی الان اومدم تا جبران کنم در تاریخ 4.2.92 برای اولین بار النگوهایی رو که برای اولین بار برات خریدیم رو انداختم  دستت و چقدر بهت میومد البته اندازت بودا ولی راحت میشد از دستت درش بیاریم ولی خب من مواظب هستم که از دستت در نیاد ان شالله سرویس عروسیت گل کچلم دقیقا از 1.2.92 شروع به زبون دراوردن کردی و از خودت صدای بور بور میدی ای شیطون زبون در میاری یعنی لب بالاییت فرو میبری داخل و جاش زبونت در میاری من و باباهادی ر...
10 ارديبهشت 1392

بلاهایی که بابایی سرت اورد امروز92.1.26

سلام دخملی امروز نزدیکای ساعت 1.15ظهر بود که دیدیم بابا صدام میکنه فریبا یه فکری میگم چه فکری میگه بدو بیا من سارینا رو میزارم توی حوله تو ازش  عکس بگیر منم گفتم مگه من بیکارم (آخه داشتم سیب زمینی سرخ میدادم برای کنار غذا)بخاطر همین من رفتم توی آشپزخانه و توهم داشتی توی حال باخودت بازی میکردی یدفعه دیدم بابایی اومد بردت توی اتاق و ازت این چندتا عکس گرفت البته برای ساکت کردن تو از بنده کمک گرفت که توهم همش نگاهت سمت مامانت بود ای شیطو   ...
1 ارديبهشت 1392